12243345ewrtsdf


All That I Want

کار گروهي: چيزی که انگار اصلاً توی خون من يکی نيست. خيلی ساده می‌شود جگرم را خون کرد!

امروز تولد يکی از بچه‌ها بود. وقتی که تبريک گفتم؛ خوشحال شد از اينکه من به دنيا مثبت نگاه ميکنم.

بايد بزنم بيرون. باد دارد صدايم ميکند.

قورباغه صدای قشنگی دارد؛ مخصوصاً در اين زمانه که سرپايين رفتن آب خيلی غريب است.


سعید

The Dilemma Between Head And Heart

خوشمزه بود! بعد از اينهمه وقت هنوز هم کسی هست که چرنديات مرا بخواند.

هر چقدر سرم را تکان دادم؛ فکرت از سرم نيفتاد.

منتقد خوب يودن راحت است. بی‌خيال؛ هر جور راحتيم زندگی می‌کنيم.

سقراط به شاگردش افلاطون گفت:

«فرزند! بدان و آگاه باش: / من می‌روم؛ ولی عقيده من می‌ماند / ولی اگر غير از اين شد / فلسفه را ترک کن»

و چنين بود که افلاطون شلغم فروش نشد


سعید

As The Fucking World Turns

بعضی وقتها احساس می‌کنم يک عوضی تمام عيارم.

نمی‌خواستم ناراحتت کنم. کاش فقط رد می‌شدی!

انگار نه انگار که اشکم را در آورده‌ای.

وقتی فهميدم چقدر تنها هستم٬ آرامش هولناکی حس کردم. فقط حيف که باد می‌آمد.


سعید

Hey you

چند وقتی است فهميده‌ام راهم از آسما‌ن نمی‌گذرد. يک جوری از زندگی خوشم می‌آيد: شوخی کوچولويی که اينقدر درگيرش می‌شوی که فکر می‌کنی علی‌آباد هم دهی است!

چند وقت پيش تاثير پروانه‌ای را ديدم؛ به پروانه‌های زندگيم که نگاه کردم چت شدم!

فکر کنم پروانه باشم، چون بالهايم خيلی حساسند.


سعید

مزرع سبز فلک

راستش را که بخواهی ( البته فرقی هم نميکند؛ چون نمی‌خواهم دروغ بگويم ) آمدم بنويسم تا بدانی که چه دلتنگم. می‌گويم؛ می‌خندم و زندگی می‌کنم.

و زن زيباست / و زيباتر از او / ردپای اوست / بر صفحات کاغذ

سال ديگری هم گذشت و من فقط خودم را دور زدم

مثل يک دريای آشفته می‌ماند ذهنم؛‌اگر ادامه بدهم شايد آنچه را نمی‌خواهم به ساحل بياورد

راستی اگر آمدی؛ ننويس که چه وب جالبی دارم و نخواه که به تو سر بزنم.

چند روزی است که به اين جمله فکر می‌کنم: الهی و ربی؛ من لی غيرک و راستش را بخواهي؛‌ ديگر آن اعتمادی که بود نيست. به جز خودم که برايم هست؟

خدايا! دلم برايت تنگ شده؛ من دور افتاده‌ام يا تو نيستی؟

 


سعید